تبلیغات
داستان - هم راز هم باشیم!
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

هم راز هم باشیم!

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت.

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم.

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...



نوشته شده توسط :S
یکشنبه 3 بهمن 1389-07:09 ب.ظ
نظرات() 

How do you stretch your Achilles?
جمعه 3 شهریور 1396 04:45 ب.ظ
What's up everyone, it's my first go to see at this website, and paragraph is actually fruitful in support of me,
keep up posting these types of articles.
Can you get taller with yoga?
یکشنبه 15 مرداد 1396 02:57 ب.ظ
Today, I went to the beach with my children. I found a sea shell and gave it to my 4 year
old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell to
her ear and screamed. There was a hermit crab inside
and it pinched her ear. She never wants to go back! LoL I know this is completely
off topic but I had to tell someone!
https://jackquelinescrudato.wordpress.com/2015/07/01/treatment-for-hammer-toe-pain/?share=twitter
دوشنبه 5 تیر 1396 08:47 ق.ظ
Sweet blog! I found it while surfing around on Yahoo News.
Do you have any tips on how to get listed in Yahoo News?
I've been trying for a while but I never seem to get there!
Many thanks
deliciaSalimi.jimdo.com
دوشنبه 1 خرداد 1396 11:20 ب.ظ
Hello, i think that i saw you visited my web site thus i came to “return the
favor”.I am trying to find things to improve my website!I suppose its
ok to use a few of your ideas!!
Ute
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 11:21 ب.ظ
This is my first time visit at here and i am really pleassant to read everthing
at one place.
Rocco
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 07:42 ب.ظ
First off I would like to say wonderful blog! I had a quick question which I'd like to
ask if you do not mind. I was curious to know how you center yourself
and clear your thoughts prior to writing. I've had a hard
time clearing my thoughts in getting my ideas out there.

I do enjoy writing however it just seems like the
first 10 to 15 minutes are lost just trying to figure out how to begin. Any ideas or hints?

Thanks!
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 05:35 ق.ظ
With havin so much written content do you ever run into any problems of plagorism or copyright infringement?
My blog has a lot of unique content I've either authored myself or outsourced but it seems
a lot of it is popping it up all over the web without my
authorization. Do you know any techniques to help stop content from
being ripped off? I'd certainly appreciate it.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر